تبلیغات
فوتبالیست ها و داداش ماتسویاما - خاطرات منو داداش ماتسو(پارت دوم)
من هر چی سعی می کردم نمی تونستم از دست دزد فرار کنم . بردارم داشت دنبالم می دوید اما نتونست بیاد .
برای خوندن بقیه داستان برین ادامه ی مطلب

ولی یه سرنخ پیدا کرد و اون یک قاشوق چوبی بود که از جیب دزد افتاده بود ماتسو سریع اونو برداشت و برد پیش پدر مادرم . اونا خیلی ناراحت بودن و مادرم کلی گریه میکرد تا اینکه پدرم گفت با اینجا نشستن و غصه خوردن کاری درست نمیشه و رفتند پیش پلیس . پلیس ها گفتند ما تمام تلاشمونو میکنیم تا اثر انگشت هایی که روی قاشوق هست رو شناسایی کنیم و دزد رو پیدا کنیم . داداشم گفت آقای پلیس خواهش میکنم ملیکا رو پیدا کنید وگرنه خودم میرم دنبالش 
-باشه کوچولو ما تمام تلاشمونو میکنیم تا خواهرتو پیدا کنیم 
ادامه دارد.....


تاریخ : 1396/05/30 | 01:44 ب.ظ | نویسنده : ❤✿melika .m✿❤ | نظرات