تبلیغات
فوتبالیست ها و داداش ماتسویاما - خاطرات منو داداش ماتسو(پارت سوم)
تو این مدت من خیلی سختی میکشیدم. دزده میگفت نمیزارم زنده بمونی هاهاها.-وای نه تو رو خدا منو برگردون پیش خانوادم 
برین ادامه ی مطلب
-ساکت شوووووو
 و دوباره دهنمو بست . مادر و پدرم تو این مدت هر روز میرفتند پیش پلیس ولی اونا میگفتن پیدا نشدم و خبری هنوز از من نیست.من که سه روز بود هیچی نخورده بودم حالم خیلی بد بود و خیلی میترسیدم ناگهان پشتم یه چاقو دیدم با پاهای بسته شده و اون حال بدم به سختی خودمو بهش رسوندم و دستامو مالوندم به چاقو تا پاره شن ولی خیلی سفت بود تو این مدت من حرف های دزد رو هم میشنیدم اون داشت میگفت یه خبر عالی من یه گنج دزدیدم یه دختر صحیح و سالم که میخوام بفروشمش خیلی هن خوشگله به قیمت گرون میفروشم دیگه بد بختی تموم شد . حالا میخوام برم بیابون آخه میترسم دزدا پیدام کنن در زمن گوشیمم خاموش میکنم رد یابی نشم خدافظ.
ادامه دارد .....


تاریخ : 1396/06/9 | 02:07 ب.ظ | نویسنده : ❤✿Melika .m✿❤ | نظرات