تبلیغات
فوتبالیست ها و داداش ماتسویاما - خاطرات منو داداش ماتسو(پارت اول)
از اونجا که من 1 تیر یک سال بعد از برادرم به دنیا اومدم حتما خاطرات زیادی با برادرم که 1سال و 1 روز ازم بزرگتره دارم . حالا میخوام بخشیشو براتون بگم.


باکیلیک بر روی ادامه ی مطلب داستان را بخوانید

من و داداش ماتسو هردومون عاشق فوتبال بودیم و هستیم واسه همین همیشه باهم بازی میکردم توی شهر ما یعنی هوکاریدو همیشه برف میبارید و ماهم از این فرصت استفاده میکردیم و سخت فوتبال تمرین میکردیم،یه روز که من 5 سالم بودو ماتسو 6 سال و فصل زمستون هم بود ما از خونه بیرون رفتیم تا فوتبال بازی کنیم اون به من پاس میداد من بهش پاس میدادم و داداشمم توپو میزد تو دروازه یعنی همون درخت پیر که ناگهان من توپو شوت کردم و اونقدر محکم بود که یخ رودخونه شکست و ماتسو رفت تا اون در بیاره منم تو اون مدت رفتم تا با برف توپ درست کنم بازی کنم ولی یهو یه مرد با لباس سیاه و قیافه ای پوشیده شده دهنمو گرفت بعدم دست و پامو بستو منو باخودش برد تا ماتسو اومد کلی داد زد اما اون دزد بد جنس منو باخودش بردو هرچی تلاش میکردم اون دزد بیشتر منو کتک میزد.
ادامه دارد......


تاریخ : 1396/05/22 | 02:20 ب.ظ | نویسنده : ❤✿melika .m✿❤ | نظرات خوب شما